شمارهٔ ۴۳۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بر گردنم چنان شده محکم طناب قرض
کز جا دگر نمیکندم اضطراب قرض
نظم سخن چگونه نپاشد ز یکدیگر
تار نفس گسسته شد از پیچ و تاب قرض
زآن وا نمیشود بسخن چون صدف لبم
کز سر گذشته چون عرق شرم آب قرض
قرض از حساب رفت برون و نمیدهم
چیزی بقرض خواه بغیر از حساب قرض
یارب رها نیش تو ازین فکر جانگداز
واعظ دگر ندارد ازین بیش تاب قرض
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş