شمارهٔ ۴۳۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
غیر از خدنگ مرگ که آن راست جان غرض
کس را نگشته است روا در جهان غرض
باور مکن میان دو همدم یگانگی
چندانکه بر نخاسته است از میان غرض
تا حرف بی غرض نبود نیست کارگر
باشد چو سنگ بر دم تیغ زبان غرض
صورت برای معنی دل بسته است تن
نبود بغیر آینه ز آیینه دان غرض
کس را بود کدام غرض در جهان دگر
زین به که بر نیاید ازین ناکسان غرض
گیرد ز خاک بی غرضی روی عزتت
خاکت کند بفرق زهر آستان غرض
در چاهسار فتنه و آشوب روزگار
گیرد ترا ز دست تأمل عنان غرض
واعظ شود ز بیغرضی هر غرض روا
اما بشرط آنکه نباشد در آن غرض
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş