شمارهٔ ۴۳۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
باشد بحرف راست چو دایم بنای وعظ
طبع کجت از آن نشود آشنای وعظ
از بس ترا دماغ پر از باد نخوتست
در سر نگنجدت که نشینی به پای وعظ
حق هست با تونشنوی ار حرف حق ز من
گوشت گرفته پنبه غفلت بجای وعظ
چشم دلت چو از پی زینت دود مدام
در گوش جان بکش گهر پر بهای وعظ
از وی مساز ای دل بیمار روترش
تلخ است در مذاق ترا گر دوای وعظ
برچین ز خار هر سخنی دامن و بچین
گلهای فیض از چمن دلگشای وعظ
کند است در ملاحظه آخرت نظر
در چشم دل چرا نکشی توتیای وعظ
کر شد ز قیل و قال جهان گوش هوش تو
گوشی دگر بجوی دلا از برای وعظ
برده است غول طول أمل خوش ترا از راه
راهی بحق بجوی دلا از برای وعظ
ای آب روی ریخته آبی برو بزن
از چشمه سار آینه حق نمای وعظ
از زنگ دلخور گنهش میدهد جلا
گر دل دهی به صیقل غفلت زدای وعظ
چند از غرور مال چنین گم شوی بخود
میکن سراغ خویش ز بانگ رسای وعظ
در گوش دل خموشی لب بستگان خاک
نبود به جز کلام هدایت فزای وعظ
واعظ جوی سفید نشد دل ترا همین
ریشی سفید کردی در آسیای وعظ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş