شمارهٔ ۴۴۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از هجوم داغ در تن نیست دیگر جای داغ
مینهم چون فلس ماهی داغ بر بالای داغ
آمد و رفت خیال دوست را نتوان نهفت
نقش پای یاد جانان است در دل جای داغ
اشک خونین گرددش در چشم از سرگرمیم
بر سر شوریده ام شبها رسد چون پای داغ
کوچه آمد شد درد است در دل زخم تیر
ناخن سر پنجه عشق است در تن جای داغ
ما خریداران سوداییم در بازار عشق
نیست واعظ درهم و دینار ما جز جای داغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş