شمارهٔ ۴۴۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
روشنایی از شب وصل تو اندوزد چراغ
سوختن از آتش هجر تو آموزد چراغ
گر چراغ چهره ها از غازه میگیرد فروغ
غازه از گلگونی رنگ تو افروزد چراغ
نام رویش گر برم تا شام کاهد آفتاب
ور ز رنگش دم زنم تا صبحدم سوزد چراغ
خودنمایی حسن را در پرده کردن خوشتر است
جامه از فانوس از آن بر خویشتن دوزد چراغ
از شرر آتش ز شبنم گل عرق ریزد برش
جز خجالت زآن گل عارض چه اندوزد چراغ
بهر پاس گنج غم واعظ ز بیم دزد خواب
تا سحر در خانه چشم از نگه سوزد چراغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş