شمارهٔ ۴۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دلخراشی کرد از بس در شب هجران مرا
پنجه شد از قطره های خون گل مرجان مرا
در پی سودای زلفش بسکه چشم من دوید
چشمه یی گردید زیر موی هر مژگان مرا
با وصالش سختی دوران بمن دشوار نیست
دادن جان پیش جانان خوشتر است از جان مرا
بسکه کاهیدم زدرد عشق چون تار نگاه
مانم از رفتن غباری گیرد ار دامان مرا
میر سامانیچو بیسامانی من کس نداشت
فکر سامان کرد واعظ بی سر و سامان مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş