شمارهٔ ۴۵۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
عهد شباب رفت و نشد هیچ کار حیف
دست طلب نچید گلی زین بهار حیف
عمر دراز رفت و نشد فکر توشه یی
از دست شد طناب و نبستیم بار حیف
با این سیاه رویی و آلوده دامنی
رفتیم همچو سیل ازین کوهسار حیف
داریم چشم گریه ز یاران بروز مرگ
ما خود بروز خود نگرستیم زار حیف
شد عمر و آه حسرتی از دل نشد بلند
نخلی نکاشتیم درین جویبار حیف
آن مستی جوانی و این ضعف پیری است
ما را دمی ز عمر نیامد بکار حیف
فرداست اینکه قدر شناسان دردمند
خواهند گفتحیف ز واعظ هزار حیف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş