شمارهٔ ۴۶۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
ای کرده پشت بر حق و رو در قفای مال
مگذر ز حق گذشته یی از حق برای مال
دور است بر تو بس ره مسجد پی نماز
گردی همیشه شهر بشهر از برای مال
پیشت بود گریوه صعبی چو مرگ و تو
با سر دوی بکوه و کمر در قفای مال
عیب است لاف خود سری و پای بند زر
ننگست نام خواجه فلان و گدای مال
در دست چیست غیر پریشانی آخرش
زآن کیسه ها که دوخته گل از برای مال
مالست از برای فدای تن و کنند
این خواجگان ز حرص تن وجان فدای مال
از بهر بندگی چه سرو دل دگر که هست
در دل تو را غم زر و در سر هوای مال
واعظ اگر جهان همه از تست عاقبت
سودن همین بدست تو ماند بجان مال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş