شمارهٔ ۴۶۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گذشت عمر و تو در کار کاهلی کاهل
رسید مرگ و تو بسیار غافلی غافل
دم از کمال زنی ز آنکه ناقصی ناقص
کنی بدانش خود ناز جاهلی جاهل
بخویش بسته از آنی که بیخودی بیخود
ز حق گسسته از آنی که باطلی باطل
ز خود چو تیر گریزت بود ضرور ضرور
بخویشتن چو کمان سخت مایلی مایل
از آن نه پند پذیری که واعظی واعظ
از آن به بند اسیری که عاقلی عاقل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş