شمارهٔ ۵۱۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
برگ ریزانست رنگ از روی پیران ریختن
گریه حسرت بود بر عمر دندان ریختن
نیست از ذکر زبانی جان ودل را هیچ فیض
باده بیهوشت نسازد از گریبان ریختن
روزی هر کس مقدر گشته از کشت کرم
بر سر هر دانه یی تا کی چو باران ریختن
تیغ اگر آید به فرق از تیره روزی دم بدم
اشک خود چون شمع نتوان پیش یاران ریختن
میتوان در پای دشمن ریخت واعظ خون خویش
آب روی خویش پیش دوست نتوان ریختن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş