شمارهٔ ۵۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
وعده کردی که بگیری به نگاهی جان را
دل ما نیست چرا می شکنی پیمان را
همه چون سرو ببالند بخود گر شمرم
خاربست سرکوی توصفت خوبان را
چون سیه مار که در برج کبوتر باشد
داده سودای تو رم از سر ما سامان را
شرح احوال سراسر بتو زان ننویسم
کر کفم نامه ز شوق تو کشد دامان را
کند از سختی مرد است دم تیغ عدو
زرهی نیست به از جوهر خود مردان را
از غم عشق همین فیض مرا بس واعظ
کز دل تنگ برون کرد غم دوران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş