شمارهٔ ۵۷۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بی سجده درگاه تو نبود سر خاری
بی خاک درت نیست رخ هیچ غباری
هر صرصری از خاک درت سرمه فروشی
هر گلبنی از برگ گلی آینه داری
جویای تو تنها نه سحاب است که باشد
هر قطره باران برهت برق سواری
از ذکر تو غافل نشود هیچ جمادی
تسبیح بود در کف هر سنگ شراری
یک نرگست از گلشن صنع است گل صبح
یک داغ ازین لاله ستان هر شب تاری
یک جاده بگلزار تو هر قامت سروی
یک روزنه از بزم تو هر چشم خماری
پیدایی تو در گهر جمله نهان است
هر سنگ سیاهی است ترا آینه داری
یک برگ گل باغ تو هر چهره زردی
یک بلبل گلزار تو هر ناله زاری
جز درد تو دل را نبود عیش و سروری
جز یاد تو جان را نبود باغ و بهاری
واعظ که فرو مانده بگرداب علایق
با جذبه لطفی برسانش بکناری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş