شمارهٔ ۵۷۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
نباشد مردی آن کاسباب ملک و سیم و زر داری
که سنگ زور مردی دل بود کز جمله بر داری
نکو می بایدت شد ای سراپا بد که از جانان
نگاه التفاتی جانب خود در نظر داری
برویت بسته گردد گر دری غمگین مشو ای دل
کلیدی در کف اخلاص چون آه سحر داری
کنون وقت پشیمانیست از کبر و غرور اما
تو این دستی که بر سر بایدت زد در کمر داری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş