شمارهٔ ۵۷۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دلم از گرد کلفت شام دیجور است پنداری
در او یاد جمالت آتش طور است پنداری
نظر بر خرمن جمعیت ما همدمان دارد
جهان تنگ بر ما دیده مور است پنداری
شود پر باد چون از عجب سوی خویشت بیند
نگاه چشم خودبین نیش زنبور است پنداری
خموشست و ازو در هر رگ جانیست فریادی
زبان عاشقان مضراب طنبور است پنداری
بچشم زنده دل مرگست واعظ خواب آسایش
به پیش عاشقان بستر لب گور است پنداری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş