شمارهٔ ۵۹۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
در میان دوستان با این کمال بندگی
غیر تنهایی نداریم از کسی شرمندگی
دانه سان در خاک گمنامی اگر پوسیده ام
برنمی دارد کس از خاکم به جز افگندگی
واشود شاید دلی چون دانه ما را زیر خاک
نیست زیر تیغ برق ای سبزه جای زندگی
پیشه ای چون حیله سازی نیست در عالم روا
پنج دانگ خلق شش دانگند در بازندگی
صحبت این گرم رویان خنک دلدوز خست
جنت ار خواهی بجو خلوت به شرط بندگی
چون دل خود این خسیسان مرده یک درهمند
چون بود این دخمه پر مرده جای زندگی
تر نمی سازند جز با جیفه دنیا دماغ
چون کس اینجا خوش تواند بود با این گندگی
بر سر دنیای پوچست آشنایی های خلق
ز آن نباشد این بنا را آن قدر پایندگی
قدر دارند این جدایی افگنان از بس کنون
در میان ها جای دارد تیغ از برندگی
پیش دونان چند ریزی آبرو بهر دونان
هر نفس تا چند مردن بهر این یک زندگی
لذت ریزش برد زنگ از دل اهل کرم
می شود هر جامه زیبا چون بود زیبندگی
زهد خشکم خاک بر سر کرده دارم چشم آن
کآورد آبی به روی کار من شرمندگی
قدر تنهایی بدان واعظ که آخر قطره را
خلوت کام صدف شد مایه ارزندگی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş