شمارهٔ ۶۲۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
کام حاصل ای دل از آه سحر گاهی کنی
گر تو ای قطع نظر از خلق همراهی کنی
یک سراسر سیر آن زلف درازم آرزوست
ای شب وصل از تو میترسم که کوتاهی کنی
هر چه میخواهد بکن تا هرچه میخواهی کند
لیک میخواهی تو دایم هر چه میخواهی کنی
دانه سان سر سبز تا فردا برآری سر ز خاک
باید امروز از غم آن چهره را کاهی کنی
تا توانی بود از داد و دهش چون آفتاب
از گرفتن مه صفت تا چند جانکاهی کنی
تا توان چون موج بود آزاد در بحر وجود
چند بر خود فلس چندی دام چون ماهی کنی
تا توان در دشت استغنا علم بودن چو کوه
در پس دیوار مردم تا بکی کاهی کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş