شمارهٔ ۶۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
عرق ناکرده پاک از محفل ما شد نگار ما
درین گلشن سبکتر خاست از شبنم بهار ما
بروی سخت ما گفتار ناصح برنمی آید
صدا را سرمه برگرداند از خود کوهسار ما
نمی آید ز ما اظهار هستی پیش کس کردن
بزور آیینه از دست نفس گیرد غبار ما
بدستش رنگ خون خویشتن میخواستم اما
حنا کی دست برمیدارد از دست نگار ما
به رنگ لاله سودای تو ما را کرد صحرایی
خیال چهره ات شد آتش جوش بهار ما
پناه از خصم تا بردیم سوی خاکساریها
بگرد ما نمی گردد کسی غیر از حصار ما
شب مرگست روز عشرت ما بی کسان واعظ
بدل دارد چراغان از شرر سنگ مزار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş