شمارهٔ ۲ - تجدید مطلع
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیا
گوشه ابروی لطفت صیقل زنگ خطا
پیشت از خجلت بهم پیچید زبان گفتگو
با زبان حال گویم حال خود سر تا بپا
حالم این کز درگه قربت بدور افتاده ام
حالم این کز آستانت گشته ام عمری جدا
حالم این کز نامه من میگریزد خط عفو
حالم این کز طاعت من عار میدارد ریا
همچو برگ بید میلرزد زبان بر خویشتن
گر کند از ناتوانیهای من حرفی ادا
در کشاکشهای چرخ از ناتوانی میگسست
گر نمیشد قامت چون رشته ام از غم دوتا
از غبار دیده خود مانده ام در زیر بار
گر شود گوشم گران هرگز نمیخیزم ز جا
لرزشم از ناتوانیها تواند راه برد
ریزش اشکم ز ضعف تن تواند شد عصا
در گداز لاغری از بسکه گردیدم سبک
درگه رفتار نتواند خلد خارم بپا
میتوان خواند از جبین من خط سرگشتگی
میتوان دیدن ز جسمم حال دل سر تا بپا
قامتم را کرده بار چین پیشانی دوتا
خامه ام پیچیده طوماری است از مضمون غم
نامه ام افشانده دامانی ز نقد مدعا
بهر آن از پا درافتادم که از روی کرم
از نگاه التفاتی بخشیم شاید عصا
پای آزادی مرا فرسود در بند خودی
جذبه یی دارم طمع کز من مرا سازی رها
گر مرا دست زبان عذر خواهی کوته است
دامن عفو تو اما از کرم باشد رسا
بس کن ای واعظ که گفتن پا زحد بیرون نهاد
پیش اهل جود خاموشی است عرض مدعا
داری از درگاه شیر حق چو روی تازه یی
رو بسوی قبله حاجات کن روی دعا
تا بود بازوی حیدر خانه دین را ستون
تا بود در دست او سر رشته راه خدا
دوستانش را بود آباد قصر زندگی
گردد از کف رشته عمری عدوی او رها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş