شمارهٔ ۱۶
و وحدت کرمانشاهی
0
Altın Yaprak
هر دلی کز تو شود غمزده آن دل شاد است
هر بنایی که خراب از تو شود آباد است
ره به ویرانه عشق آر و برو در بر بند
عقل را خانه تعمیر که بی بنیاد است
کمر بندگی عشق نبندد به میان
مگر آن بنده که از بند جهان آزاد است
من اگر رندم و بدنام برو خرده مگیر
زانکه هر خوب بدی از ادب استاد است
پنجه در پنجه تقدیر نشاید افکند
چون که بازوی فلک سخت تر از فولاد است
دامن دشت گر از ناله مجنون خالی ست
کمر کوه پر از زمزمه فرهاد است
پیش سجاده نشینان خبر از باده مگوی
زاهد و ترک ریا غایت استبعاد است
دل دیوانه نصیحت نپذیرد هیهات
چه توان کرد که این فطری و مادرزاد است
جنت و کوثر و طوبی تو و وحدت همه اوست
که رخش جنت و لب کوثر و قد شمشاد است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş