گوهر دارد چو دیده در بار با جوهریان بود مرا کار گردید ز شرم لعل ایشان یاقوت هزار رنگ در کان…
قصابان راست روی رخشان پر نور چو صبح عید قربان دامن ها شان همیشه از خون چون دامن آسمان شفق گون…
آن سوزنگر که دیده ام من دارد دهنی چو چشم سوزن سوزن که جدا شد از دکانش از حسرت او پرست حالش…
از شانه تراش بیقرارم وز چاره گذشته کار و بارم در شاخ ز شوق شانه گشتن دانه ی شانه بود سوزن…
دایم ز نظاره ی کبابی دارد دل زارم این خرابی یار از دل زار پر حسابست اوراق کباب ازین کتابست…
خباز کزو بود فغانم زان حسن برشته سوخت جانم عکس مژه اش به سنگ و سندان جا کرده چو جای پنجه در نان…
گر حرف ز کله پز کنم سر گردد به دهانم آب کوثر با چهره ی چون چراغ رنگین باشد چو فتیله جامه چرکین…
دلاک که صاحب سر ماست کام دل درد پرور ماست در کف تیغش که هست سوزان باشد چو فتیله ی فروزان…
بینی چو جمال شمع ریزان چون شمع ترا به لب رسد جان چون شمع جبین چو بر فروزند دل را بازند و باز سوزند…
صحاف که دل ز جورش آبست گویای خموش چون کتابست سر بر خط حکم او نهادم روزی که به قید او فتادم…
بنمود سواد شهری از دور مانند سواد دیده پر نور شهری همه خانه هاش پر زر چون کاخ خیال کیمیاگر…
حداد خبر ندارد از درد بیهوده چه کوبم آهن سرد آتش خواهم زدن به عالم در کوره ی عشق یار چون دم…
نجار پسر زند همیشه بر پای دلم ز جور تیشه بر بستر کاهشم فکنده چون تخته بزیر زخم رنده…
از تخمه فروش و آن لب شور شد دیده ام آشیان زنبور از دیدن روی آن فرشته بر آتش غم شدم برشته…
از رنگرزان کشم بناچار هر روز هزار رنگ آزار داغم بر دل که "صبر کاه" است چون ناخن رنگرز سیاه است…
15 / 54 gösteriliyor