شمارهٔ ۱۰۸
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
نوید آشنایی می دهد چشم سخن گویت
گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت
بمیرم پیش آن لب این چنین گاهی تبسم کن
بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت
به رویت مردمان دیده را هست آن چنان میلی
که ناگه می دوند از خانه بیرون تا سر
کویت
شرابی خورده ام از شوق و زور آورده می ترسم
که بردارد مرا ناگاه و بیخود آورد سویت
ز آتش آب می جویم ببین فکر محال من
وفاداری طمع می دارم از طبع جفاجویت
فریب غمزه امروز آن قدر خوردم که می باید
مجرب بود هر افسون که بر من خواند جادویت
چه بودی گر به قدر آرزو جان داشتی وحشی
که کردی صدهزاران جان فدای یک سر مویت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş