شمارهٔ ۱۱۹
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
به زیر لب حدیث تلخ کـآن بیدادگر دارد
بود زهری که بهر کشتن ما در شکر دارد
بلای هجر و درد اشتیاق پیر کنعانی
کسی داند که چون یوسف عزیزی در سفر دارد
ندارد اشتیاق وصل شیرین کوهکن ورنه
به ضرب تیشه صد چون بیستون از پیش
بردارد
عتاب آلوده آمد باده در سر دست بر خنجر
کدامین بی گنه را می کشد دیگر چه سر دارد
کسی دارد خبر از اشک و آه گرم من وحشی
که آتش در دل و داغ ندامت بر جگر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş