شمارهٔ ۲۴
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
از کاه کهربا بگریزد به بخت ما
خنجر به جای برگ برآرد درخت ما
الماس ریزه شد نمک سوده حکیم
در زخم بستن جگر لخت لخت ما
با اینهمه خجالت و ذلت که می کشم
از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما
زورق گران و لجه خطرناک و موج صعب
ای ناخدا نخست بینداز رخت ما
وحشی تو بودی و من و دل شاه وقت خویش
آتش فکند شعله گلخن به تخت ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş