شمارهٔ ۲۵۹
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک حیف
ریخت آخر آبروی خویش را برخاک حیف
روبرو بنشست با هر بی ره و رویی دریغ
کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک حیف
ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل ظلم
حیف باشد بر چنان رو دیده ناپاک حیف
گر بر آید جانم از غم نیستی آن کز غلط
بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف
در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید
گوییا می آیدت زان حلقه فتراک حیف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş