شمارهٔ ۲۵۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
از چشم ما چو می طلبد لعل او گهر
نامردمی بود که نیاریم در نظر
چون در خبر ز رسته دندان یار گفت
معلوم می شود که یتیمی ست باخبر
روی چو روز عمر تو را تابدید شمع
هر شب ز رشک می رودش آتشی به سر
گفتم فدای چشم تو رخسار زرد من
خندید و گفت چند خری فتنه را به زر
گو بر فروز شمع مرادی که از خطت
روزی به پیش آمده از شب سیاهتر
گر در رهت ز دیده خیالی بریخت آب
سهل است گو بیا و از این ماجرا گذر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş