شمارهٔ ۳۲۹
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
رشک می بردند شهری بر من و احوال من
کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
طایری بودم من و غوغای بال افشانیی
چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من
بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت
ورنه کس هرگز نمی رنجیده از افعال من
گشته ام آواره سد منزل ز ملک عافیت
می دواند همچنان بخت بد از دنبال من
ساده رو وحشی که می خواهد به عرض او رسید
آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş