شمارهٔ ۳۲ - سر کل
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
نشستم دوش در کنجی که سازم
سر کل را به زیر فوطه پنهان
در آن ساعت حکیمی در گذر بود
مرا چون دید زانسان گشت خندان
پریشان حال خود بودم در آن وقت
ز فعل او شدم از سر پریشان
به من گفتا که دارویی مرا هست
کز آن دارو سر کل راست درمان
بیا تا بر سرت پاشم که روید
تو را موی سر از خاصیت آن
کشیدم از جگر آهی و گفتم
مگر نشنیده ای حرف بزرگان
زمین شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş