شمارهٔ ۳۸۶
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
آتشی در جان ما افروختی
رفتی و ما را ز حسرت سوختی
بی وداع دوستان کردی سفر
از که این راه و روش آموختی
گرنه از یاران بدی دیدی چرا
دیده از دیدار یاران دوختی
بی رخ او طرح صبر انداختی
ای دل این صبر از کجا آموختی
وحشی از جانت علم زد آتشی
خانمان عالمی را سوختی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş