شمارهٔ ۵۵
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
بگذران دانسته از ما
گر ادایی سر زده ست
بوده نادانسته گر از
ما خطایی سر زده ست
آخر ای صاحب متاع حسن این دشنام چیست
در سر دریوزه گر از
ما دعایی سر زده ست
الله الله محرم راز
تو سازم حرف صوت
این زبان و تیغ اگر
حرفی ز جایی سر زده ست
التفات ابر رحمت نیست
ورنه بر درت
تخم مهری کشتم و
شاخ وفایی سر زده ست
ابر رحمت گر نبارد
گو سمومش خود مسوز
بعد صد خون جگر کـاینجا
گیایی سر زده ست
هست وحشی بلبل این
باغ و مست از بوی گل
از سر مستی ست گر
از وی نوایی سر زده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş