شمارهٔ ۵۹
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
خوش صید غافلی به سر تیر آمده ست
زه کن کمان ناز که نخجیر آمده ست
روزی به کار تیغ تو آید نگاه دار
این گردنی که در خم زنجیر آمده ست
کو عشق تا شوند همه معترف به عجز
اول خرد که از پی تدبیر آمده ست
عشقی که ما دواسبه از او می گریختیم
این است کـآمده ست و عنان گیر آمده ست
ملک دل مرا که سواری بس است عشق
با یک جهان سپاه به تسخیر آمده ست
در خاره کنده اند حریفان به حکم عشق
جویی که چند فرسخ از آن شیر آمده ست
بی لطفی ای به حال تو دیدم که سوختم
وحشی بگو که از تو چه تقصیر آمده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş