شمارهٔ ۶۰
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
ذره ای در سایه خورشید تابان آمدست
قطره ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه
رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست
سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت
تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست
بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته بود
صد زبان گردیده و سوی گلستان آمدست
تشنه دیدار کز وی تا اجل یک گام بود
اینک اینک بر کنار آب حیوان آمدست
تا به کی این رمز و ایما این معما تا به چند
چند درد سر دهم کین آمدست آن آمدست
مختصر کردم سخن وحشیست کز سر کرده پا
بهر پابوس سگان میر میران آمدست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş