آغاز مکایدتی که خرس با اشتر کرد
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی که ودیعت اسرار را شاید نداری و در آن حال که زبانت را کلمه فراز آید اندیشه بر حفظ آن گماشتن بر تو متعذر باشد و گفته اند راز با مرد ساده دل و بسیار گوی و می خواره و پراکنده صحبت مگوی که این طایفه از مردم بر تحفظ و کتمان آن قادر نباشند مبادا که ناگاه از وعای خاطر او ترشحی پدید آید و زبان که سفیر ضمیرست بی دستوری او کلمه که نباید گفتن بگوید و سبب هلاک قومی گردد و کم انسان اهلکه لسان و کم حرف ادی الی حتف شتر گفت بگوی که بدین احتیاط محتاج نه و اگر اعتماد نداری آنرا بعقود سوگندهای عظیم بند باید کردن و مهر مواثیق عهود برو نهادن پس معاهده در میان برفت که هیچ کس را از دوست و دشمن بر آن سخن اطلاع ندهند و از آنجا بخلوت خانه رفتند و جای از نامحرم خالی کردند خرس گفت شک نیست که شیر بشعار دین و تحنف و قناعت و تعفف که ملابس آنست بر همه ملوک سباع فضیلت شایع دارد و عنان دواعی لذات و شهوات با دست گرفتست و بر صهوات آرزوهای نفسانی پای نهاده و جموح طبیعت را بزواجر شریعت بند کرده و اما گفته اند اخلاق مردم بگردش روزگار بگردد و بانتقال او منتقل شود و هر وقت و هر هنگام آنرا در نفوس آدمی زاد بخیر و شر تأثیری دیگرست و خاصیتی تازه نماید و گویی احوال مردم را در ظرف زمان همان صفتست که آب را در اناهای ملون چنانک گفته اند
در چشم توام سخن بنیرنگ بود
چون بادهن آیم سخنم تنگ بود
وین هم زلطافت سخن باشد از آنک
در هرچ کنی آب بدان رنگ بود
پس چنانک او از سر گوشت خواری که در مبدا آفرینش بدان تربی یافتست و بجای شیر از پستان دایه فطرت خون حیوانات مکیده و ناف وجود او بر آن بریده خوی باز کرد و آن عادت بجای بگذاشت شاید که روزگاری دیگر آید که همان عادت را اعادت کند و با خوی اول شود
و من یقترف خلقا سوی خلق نفسه
یدعه و ترجعه الیه الرواجع
و نیز تندی و گردن کشی از شیم پادشاهان و تلون طبع از ذاتیات اوصاف ایشانست تواند بود که او را با تو بدین عیار نگذارند و مرا بمشارکت تو التحاق ضرر آن توقع باید کرد پس می باید که بهمه حال گوش بحرکات و خطرات خویش داری و از عثرات و زلات محترز باشی و از مساخط و مراضی او بیداردل و هشیار مبادا که ناگاه باندک مایه سببی که فراز آید از قرار حال بگردد که گفته اند السلطان یصول صیال الاسد و یغضب غضب الصبی اشتراز غایت سادگی و سلیم قلبی که بود قلب عمل او بر کار گرفت و بدان سخن ملتفت شد و محل قبول داد و گفت معلومست که هرچ میگویی الا از سر مهربانی و شفقت مسلمانی نمی گویی و میدانم که مردم را چندانک روزگار برآید از مدت عمر بکاهد و عادات تغیر پذیرد و مزاج صورت و صفت هر دو از قرار حال بگردد شاید که شیر از تشدید و تکلیفی که درین ریاضت بامساک از مرغوبات و فطام از مالوفات طبع بر خود نهادست و از مآکل و مطاعم لطیف و دلخواه بر نیات و میوه خوردن اقتصار کرده عاجز آید و از قلت غذا وهنی بقوی و اعضاء او رسد و از طاقت فرو ماند آنگه او باغتذاء خورش اصلی کوشد و بگوشت محتاج گردد و ناچار از بشاعت چاشنی میوه ها ذوق را تنفری حاصل شود و باحماض گراید و طبیعت را بر آن انهاض نماید ع لکل مزاج عاده یستعیدها خرس گفت بحمدالله تو از همه نیکوتر دانی و بارشاد دیگری محتاج نه ان العوان لا تعلم الخمره لکن مرا حکایتی در تبدیل حالات و دست تصرفی که زمانه را مسلمست از حال مار و جولاهه یادمی آید شتر گفت چون بود آن داستان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş