داستانِ موش با گربه

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
زروی گفت شنیدم که وقتی مردی درویش و تنگ دست و مقل حال در خانه گربه داشت همیشه گرسنه بودی از بی قوتی قوتش ساقط شده ضعیف و بیمار بیفتاده موشی در گوشه آن خانه از مدتی دیرباز وطن ساخته بود و در منافذ زمین از انواع انبارها مدخر گردانیده با خود گفت این گربه چنین عاجز و ضعیف افتادست تواند بود که از عالم غیب قوتی که تا اکنونش ندادند بدهند و او قوی حال شود و از فراش بیماری بانتعاش صحت رسد و از من مستغنی گردد و حال چنان شود که گفته اند فبادر بمعروف اذا کنت قادرا حذار زوال او غنی عنک یعقب و من که امروز پاره گستاخ تردد میکنم و بر مکامن مکر او متجاسر گونه می گذرم آن روز دیگر باره مرا پای در دامن سکون باید کشید و در بیت الاحزان مسکن منزوی شد و همه عمر خایف و خافی در سوراخ خزید اما اگر درین مقام حاجتمندی با او از در مؤاسات در آیم و محامات نفس خود را ازین خورشهای لذیذ که زوایای خانه از آن مملو دارم چیزی تحفه برم و خیر المال ماوقی به النفس برخوانم لاشک بواسطه آن یک مفادات همه معادات از میان ما برخیزد و درین مواصلت دایما از مصاولت او ایمن بمانم و بهر نوبتی که از من این تبرع و تبرک بیند مهری تازه در دل او نشیند و آنچ گفته اند دانش کامل آنست که اهل دانش پسندد و هنر فایق آنک دشمن آن را اعتراف کند و بخشش نیکو آنک ترا درویش نگرداند و مال بکار آمده آنچ دشمن را دوست کند اینجا استعمال باید کرد قیل ما استرضی الغضبان و لا استعطف السلطان و لا استمیل المحبوب و لا توقی المحذور الا بالهدیه پس آن دوستی را با او بمواثیق عهود و مغلظات ایمان مؤکد گردانم که فیما بعد قاصد گرفتن من نباشد و طمع از من بکلی برگیرد و با من دل یکتا دارد وحبل وداد و اتحاد که استمساک یاران و دوستان را شاید از طرفین دو تا گردد برین اندیشه برفت و مشتی از مأکولات که مشتهای طبع و منتهای طلب گربه شناخت فراهم کرد و پیش گربه برد و بعادت چاکرانه عیادت بجای آورد آن تحفه پیش نهاد و گفت باعث من برآمدن بخدمت آنست که ترا با این صفات خردمندی و کم آزاری و عافیت طلبی و عفت ورزی و کوتاه دستی و فنون خصایل کریم و خصایص حمید یافتم درین رنج دریغ داشتم و اگر این عارضه اشتبدال پذیرفتی من باستقبال پذیرای آن شدمی لو کانت الامراض محموله یحملها القوم عن القوم حملت عن جسمک ثقل الاذی حمل جفونی ثقل النوم دانم که سبب ضعف و انکسار تو انقطاع مدد غذاست نه ماده علتی دیگر این عجاله الوقت ترتیب دادم و بعد الیوم این رواتب خدمت یوما فیوما روان میدارم و هر روز از آنچ مقدور باشد حملی مرتب میدارم تا سعادت تناول میکنی و آثار سلامتی پدید می آید گربه گفت شک نیست که اگر خواهی بدین مواعدت و پذیرفتگاری و فانمایی و آنچ در اندیشه داری مقارن عمل شود و از قول بفعل آید در امتنان این خیر و احسان ترا با فضیلت ید علیا معجزه ید بیضا بمعالجه این داء معضل که بمن رسیدست پیدا گردد و حدیث حب الهره من الایمان در شأن تو نزول بحق یابد موش گفت اکنون اگرچ بر حسن طریقت تو واثقم و از درون بی غایله تو آگاه اما رکون نفس و سکون دل را میخواهم که بأیمان غلاظ ایمان مرا در حسن العهد خویش تازه گردانی و درین التماس درمن شکی نیفکنی که درخواست خلیل الله با منقبت نبوت و کمال خلت آنجا که از استاد قدر صنعت دستکاری احیاء مره بعد اخری می خواهد تا معاینه در آیینه حس او جلوه دهد همین بود تا گفت اولم تؤمن قال بلی و لکن ییطمین قلبی و با خداوند جان بخش جسم پیوند در خود عهد کنی که چون مزاج شریف و نفس عزیز را ازین بیماری برءی حاصل آید و صحت و اعتدال روی نماید و قوای طبیعی بقرار اصل باز آید تو از قرار این پیمان نگردی و عیار مهربانی واشفاق بشایبه شقاق نبهره نگردانی که از سعادت اوفوا بعهدی اوف بعهدکم بی بهره نمانی گربه گفت بخدایی که خانه ظلمانی بشریت را بنور معرفت روشن کرد و ایمان عریان را بزیور حسن عهد مزین گردانید آنجا که توسط لطف او بتألیف شوارد دلهای رمیده برخیزد میان موش و گربه مهر مادری و فرزندی نشیند و وقتی که کرامت رفق او باصلاح ذات البین قدم در میان نهد گرگ را با میش الفت خواهر برادری دهد از خارستان نفاق گلهای وفاق بشکفاند و در وحشت آباد تناکر نهال تعارف نشاند لو انفقت ما فی الارض جمیعا ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم که بعد ازین از درون دلها درن عداوت و خباثت دخلت با یکدیگر پاک گردانیم و عقد موالات و مؤاخات را واهی نگردانیم و در مجال تیسر و مضیق تعسر یکدیگر را دست گیر باشم و پای مردی و معاونت و مظاهرت واجب دانیم و ظاهر و باطن بر عایت حقوق صحبت مراقب و مراعی گردانیم و اگر ازین بگذریم و قضیه شرع و رسم مهمل گذاریم نقض عهد و ایمان کرده باشیم و حدود اوامر حق را باطل داشته الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولیک هم الخاسرون برین نمط معاهدت کردند گربه را که چون چنگ از لاغری در پس زانو نشسته بود رگ جان برقص طرب آمد و نای حلقی که دم از نالهای بی نوایی زدی بنوید آن نوالها خوش گردانید و بانجاز مواعید آن فواید و عواید آن مواید خرمی و نشاط و تبجح و اغتباط افزود موش را گفت چون تو اساس موافقت افکندی و سلسله مصادقت می پیوندی و با آنک بغض و عداوت همیشه در ضمایر ما و شما منزوی باشد و انحاء دل و احناء سینه بر کینه و ضغینه یکدیگر منطوی غایت کفایت وکمال درایت تو بر آن باعث میباشد که درین محنت زدگی و کار افتادگی که من نه در مقام خوفم و نه در معرض طمع باهداء این تحف و هدایا این لطف افتتاح کردی و قدم تو در حلبه مسابقت فضل تقدم یافت اگر بحق گزاری و سپاس داری قیام ننمایم و تا قیام ساعت رهین این اریحیت و رفیق این حریت نباشم سگ که اخس و انجس حیواناتست بر من که گربه ام و زبان نبوت بیادکرد ما این تشریف دادست که انها من الطوافین علیکم و الطوافات شرف دارد برین مخالصت و ملاطفت از یکدیگر جدا شدند موش برفت و بترتیب راتبه فردایین میان تشمر چست کرد و همچنان تا مدتی وظایف غداوت و عشوات مضبوط و مرتب داشت و یکچندی این طریقه در میانه معمول بماند گربه را شکم از نعمت او چهار پهلو شد و از پهلوی او آگنده یال و فربه سرین گشت مگر خروسی همنشین او بود که در سراء و ضراء نهان و آشکارا با هم اختلاط داشتندی و جز بهوای یکدیگر دم نزدندی خروس چون اختصاص موش بمجالست و مؤانست با گربه مشاهدت کرد اندیشید که گربه را موافقت او از مصادقت من مستغنی خواهد گردانید و چون استغناء یافت مرا ازو برخورداری طمع نباید داشت چه عاشق نیز ناز معشوق چندان کشد که نیازمند او بود و با او چندان پیوندد که دل در مهر دیگری نبندد و کانت لوعه ثم استقرت گذاک لکل سایله قرار من مواد این مودت را انقطاعی اندیشم و بنیاد تأکید این دوستی را بمکیدتی براندازم پس برخاست و پیش گربه رفت و گفت روزهاست تا می شنوم که این موش کریه منظر تباه مخبر ذمیم دخلت دمیم طلعت همه روز مقابح سیرت و مفاضح سریرت تو در پیش همسایگان حکایت میکند و از بی وفایی و بی شرمی و پرآزاری و کم آزرمی تو باز میگوید و می نماید که سبب بقای او منم و روح تازه بقالب پژمرده او من باز آوردم اسکندر وار سدرمقی که یأجوج فناش رخنه کرده بود من بستم و خضروار آب زندگانی او من بروی کار آوردم لیکن مرا از مساورت او درین مجاورت امنی حاصل نیست و در خواب و بیداری خیال غدر او پیش خاطر منست فی الجمله خطر صحبت تو در خواطر چنان نشاندست که لا تسأل و غبار غیظ از دلها چنان برانگیخته که اگر روزی پای تو بسنگ محنتی درآید هیچ کس ترا دست اعانت نگیرد و تا توانند در لگدکوب قصد گیرند اگر مصباح بصیرت افروختی و صباح این هدایت دریافتی مبارک والا علی الدیک الصیاح برخوانم تو دانی گربه این سخن مستبدع داشت و در مذاق قبولش مستبشع آمد لیکن چنانک از تسویل مسولان و تخییل مخیلان معهودست از تأثری و تغیر حالی خالی نماند و من یسمع یخل با خود گفت ع ما الحب الا للحبیب الاول خروس همیشه در پرده سوز و ساز با من هم آواز بودست و از عهد اولیت که من هنوز نازنین خانه و او فرخ آشیانه بود دیدار او بفال میمون و فرخنده داشته ام و صدق مصاحبت او در آن مداعبت و ملاعبت که ما را بود از ایام صبی و موسم طفولیت الی یؤمنا هذا متضاعف یافته اگرچ امروز در دیگری پیوسته ام از آن باز نتوانم گشت کتارکه بیضها بالعراء و ملبسه بیض اخری جناحا هرچ او گوید در حساب عقل محسوب باشد و در کتاب دانش مکتوب اما من از علامات کار چیزی استعلام کنم تا خود چه میگوید پس گفت ای برادر طمأنینت من بر صدق این سخن از کجا باشد خروس گفت یعرف المجرمون بسیماهم اگر در لوح ناصیه او نگاه کنی لوایح این امارات ازو مطالعه توانی کرد چون پیش تو می آید سرافکنده و خایف می نشیند و چون متحرزی متحذر چشم از هر سو می اندازد و لحظه فلحظه آفتی را که از تو بیند منتظر می باشد فلا تصحب اخا حمق و ایاک و ایاه فکم من جاهل اردی حکیما حین آخاه و للقلب علی القلب دلیل حین یلقاه و للناس من الناس مقاییس و اشباه تا درین سخن بودند موش از در درآمد گربه بنظر سخط و عداوت درو نگاه کرد تا هر آنچ از محاسن صفات او بود بلباس مقابح پیش خاطر آورد صورتی از فرشته نیکوتر دیو رویت نماید از خنجر خروس را در آنچه گفت مصدق داشت و آنچ در خیال آمد محقق گردانید که موش را آمدن پیش او از روی اضطرار و افتقارست نه بر سبیل رغبت و اختیار و اگر او را سلاح مقاومت و شوکت مصارعت بودی بر آن مبادرت و مسارعت نمودی درین تصور و اندیشه سخت از جای بشد و آثار غضب از بشره او منتشر گشت موش از ظهور این حالت که دیگر از گربه ندیده بود و سبب معلوم نه بغایت درهم افتاد و رعشه بر اعضا و لکنه بر زبان افکند چنانک قوت تماسک با او نماند تا هر دو دوست در حجاب نمیمت و خبث شیمت صاحب غرض صورت حال یکدیگر مشوش بدیدند مؤانست در میانه بمدالست پیوست و مصافات بمنافات انجامید خروس بأمارتی که نشانه کار ساخته بود اشاراتی سوی او کرد گربه خود متشمر و متنمر نشسته بود ببانگ خروسی کزو ناگاه آمد چون باز بر تیهو و یوز بر آهو جست موش را بگرفت و بهوی و هذر خون آن بیچاره هبا و هدر گردانید این فسانه از بهر آن گفتم تا معلوم شود که بسیار هیأت از رضا و سخط و دیگر امور نفسانی در طبایع مردم پدید آید که نبوده باشد فخاصه از حاسدان مکار که قلم تصویر و تزویر در دست ایشان بود صورت حالها چنان نگارند که خواهند پس بکمال نفس پادشاه باید که از مغلطه اوهام و مزلقه اقدام خود را نگاه دارد تا وخامت آن بروزگار او باز نگردد زیرک گفت شنیدم آنچه گفتی و در مقاعد سمع قبول نشست دیگر هرچ از ملتمسات داری بیار زروی گفت خواهم که مرا بمزیت توقیر و بزرگ داشت از همه طوایف خدم ممیز گردانی و جانب من در جناب خویش شکوه مند داری که هرک خویشان را عزیز دارد اعزاز گوهر خویش کرده باشد و هرک کارداران خویش را احترام کند کار خود را محترم داشته باشد و دستور که پیش حضرت پادشاه مقبول قول و متبوع فعل نباشد لشکر را شکوه حرمت او فرو نگیرد و انقیاد فرمان پادشاه ننماید و پیغامبر را که بخلق فرستاده آمد اگر دعوت او مقام اجابت نداشته باشد امت در بعثت اوشبهت آرند و بگفت او طاعت خدای عزوجل را گردن ننهند و داستان بچه زاغ با زاغ همچنین بود زیرک پرسید که چگونه بودست آن داستان

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.