پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی ک…
آزادچهره درآمد مرقعی چون سجاده بی زینت صوفیانه از فوطه شابوری و عتابی نشابوری چست در بر کرده متحلی بتأدیب ذات و تهذیب صفات چون عقل ملخص و روح مشخص در نظرها آمد و بدست بوس رسیده از…
وزیر عالم عادل ربیب دولت و دین ایا بطوع فلک طاعت تو ورزیده هر آنچه بسته ضمیر تو عقل نگشوده هر آنچه دوخته رأی تو چرخ ندریده…
چون دستور از ملک زاده فیض فتح الباب بیان بدید و فصل الخطاب کلام او بشنید دانست که ترازوی امتحان یکرم الرجل اویهان زبانه رجحان سوی ملک زاده خواهد گردانید زبانه از آتش عذاب درونش بر…
ملک زاده گفت دستور از استماع این سخن که اجماع امم و اتفاق عقلاء عالم بر آنست درین خصومت و پیکار بدان اسب حرون ماند که تا زخم تازیانه نخورد حرونی پیدا نکند و بدان کودک که در مکتب با…
ملک زاده گفت شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه ای داشت هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان ازو بستوه آمد یک روز شگال را در خواب…
چنین بباید دانست که این کتاب مرزبان نامه منسوبست بواضع کتاب مرزبان بن شروین و شروین از فرزندزادگان کیوس بود برادر ملک عادل انوشروان بر ملک طبرستان پادشاه بود پنج پسر داشت همه بر جا…
روز دیگر که شاه سیارات علم بر بام این طارم چهارم زد و مهره ثوابت ازین نطع ازرق باز چیدند شاه در سراچه خلوت بنشست مثال داد تا چند معتبر از کفات و دهات ملک که هر یک فرزانه زمانه خویش…
ملک زاده گفت شنیده ام که در عهد ضحاک که دو مار از هر دو کتف او بر آمده بود و هر روز تازه جوانی بگرفتندی و از مغز سرش طعمه آن دو مار ساختندی زنی بود هنبوی نام روزی قرعه قضای بد بر…
دستور در لباس ملاینت و مخادعت سخن آغاز کرد و گفت ملک زاده دانا و کارآگاه و پیش اندیش و دوربین و فرهمند و صاحب فرهنگ هرچ میگوید از بهر احکام عقده دولت و نظام عقد مملکت میگوید و این…
ملک زاده گفت پادشاه بآفتاب رخشنده ماند و رعیت بچراغهای افروخته آنجا که آفتاب تیغ زند سنان شعله چراغ سر تیزی نکند و در مقابله انوار ذاتی او نور مستعار باز سپارد و همچنین چون پادشاه…
ملک زاده گفت شنیدم که بهران گور روزی به شکار بیرون رفت و در صیدگاه ابری برآمد تیره تر از شب انتظار مشتاقان به وصال جمال دوست و ریزان تر از دیده ی اشک بار عاشقان بر فراق معشوق آتش ب…
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی گرگی در بیشه ای وطن داشت روزی در حوالی شکارگاهی که حوالت گاه رزق او بود بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد که صیدی در کمند افکند میسر نگشت…
دستور را از این سخن سنگی عجب بدندان آمد و از غیظ حالت آتش غضبش لهبی برآورد زبان بی مسامحتی دراز کرد و گفت بدان ماند که ملک زاده افسانه چند همه تزویر و ترفند از بهر تشویر حال من و ت…
ملک زاده گفت آنک خویشتن را دین دار نماید و ترویج بازار خود جوید اما از آن کند که اسباب معیشت او ناساخته باشد و از هیچ وجه میان وجوه و اعیان مردم بوجاهت مذکور و منظور نبود پس لباس ت…
15 / 81 gösteriliyor