داستان آهو و موش و عقاب
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی صیادی بطلب صید بیرون رفت دام نهاد آهویی در دام افتاد بیچاره در دام می طپید و بر خود می پیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون آمده بود حال او مشاهده میکرد موش را آواز داد و گفت اگرچ میان ما سابقه صحبتی و رابطه الفتی نرفته ست و هیچ حقی از حقوق بر تو متوجه ندارم که بدان وجه ترا لازم آید بتدارک حال من ایستادگی نمودن لکن آثار حسن سیرت باطن از نکوخویی و تازه رویی بر ظاهر تو می بینم
و جعلت عنوان السماح طلاقه
و کذا لکل صحیفه عنوان
توقع می کنم که این افتاده ی صدمه نوایب را دست گیری و عقده این محنت از پای من بدندان برگشایی تا چون خلاصی باشد از بن دندان خدمت تو همه عمر لازم شمرم و طوق طاعت تو در گردن نهم و رقم رقیت ابدبر ناصیه حال خود کشم و ترا ذخیره بزرگ از بلندنامی و والامنشی مقتنی شود و بر صحیفه حسنات ثبت گردد
من یفعل الخیر لا یعدم جوازیه
لا یذهب العرف بین الله و الناس
موش از آنجا که دناءت وخیم و خلق لییم او بود گفت سر ناشکسته را به داور بردن نه از دانایی باشد من حقارت خویش می دانم و جسارت صیاد می شناسم اگر از عمل من آگاهی یابد خانه من ویران کند و من از زمره آن جهال باشم که گفت یخربون بیوتهم بأیدیهم و من همیشه از پدر خویش این وصیت یاد دارم لا تکن أجهل من فراشه
کاری که نه کار تست مسپار
راهی که نه راه تست مسپر
پس روی از آهو بگردانید و او را همچنان مقید و مسلسل در بند بلا بگذاشت گامی دو سه برگرفت خواست که در سوراخ خزد عقابی از عقبه پرواز درآمد و موش را در مخلب گرفت و از روی زمین در ربود صیاد فراز آمد غزالی را که به هزار غزل و نسیب تشبیب عشق جمال لحظات و دلال خطرات او نتوان کرد بسته دام خویش یافت گاه در چشمش خیال غمزه خوبان دیدی گاه بر گردنش زیور حسن دلبران بستی با خود اندیشید که خاک جنس این حیوان از خون هزار سفله از نوع انسان بهتر من خاک در شکم آز کنم و خون او نریزم آهو را بر دوش نهاد و آهنگ بازار کرد در راه نیک مردی پیش آمد چشمش بر آن آهوی خوش چشم کشیده گردن افتاد اندیشید که چنین گردنی را در چنبر بلا گذاشتن و چنین چشمی را از چشم زخم آفت نگه نداشتن از مذهب مروت دور می نماید و اگرچ رخصت شریعت ست کدام طبیعت سلیم و سجیت کریم خون جانوری ریختن فرماید فخاصه که در معرض تعدی هیچ شری و ضرری نتواند بود آهو را از صیاد به دیناری بخرید و رها کرد و از آن مضیق هلاک آزاد شد و گفت آنک بی گناهی را از کشتن برهاند هرگز بی گناه کشته نشود این فسانه از بهر آن گفتم تا ملک پیش از فوات فرصت کار مرا دریابد و مصالح احوال من بعد از خود به دوستی کار آمده منوط گرداند تا مضبوط بماند و میان ما برادران حبایل موالات و برادری و روابط مؤاخات و هم زادی در کشاکش منازعت گسسته نگردد ملک گفت مرا از گردن کشان ملوک و خسروان تاجدار دوستان بسیارند که در مضایق حاجت و مصارع آفت در انتعاش و ارتیاش حال تو تقصیر روا ندارند و مدد اعانت و اغاثت به وقت فروماندگی باز نگیرند لیکن به زمین خراسان مرا دوستی ست جهان گردیده و جهانیان را آزموده ستوده اخلاق پسندیده خصال نکو عهد و مهربان به اصناف دانش موصوف و به اوصاف هنر موسوم اگر خواهی ترا بدو سپارم و در حوادث مهمات و عوارض ملمات کار ترا به کفایت او باز گذارم ملک زاده گفت اقسام دوستی متشبع است و دوستان متنوع بعضی آن بود که از تو طمع کند تا او را به مطلوبی رسانی چون نرسانی آن دوستی برخیزد و یمکن که به دشمنی ادا کند چنانک آن مرد طامع را با نوخره افتاد ملک زاده گفت چون بود آن داستان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş