داستان برزیگر با مار
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
ملک گفت آورده اند که برزیگری در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت مگر دانست که ابناء روزگار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمارماهی مانند و چون نهاد او را بر یک و تیرت و سیرت چنان یافت که اگر ماهیت او طلبند الا بماری نسبتی دیگر ندهد بدین اعتبار در دامن صحبت او آویخت و دامن تعلق از مصاحبان ناتمام بیفشاند القصه هر وقت برزیگر آنجا رسیدی مار از سوراخ برآمدی و گستاخ پیش او بر خاک می غلطیدی و لقاطات خورش او از زمین برمی چیدی روزی برزیگر بعادت گذشته آنجا رفت مار را دید از فرط سرمای هوا که یافته بود برهم پیچیده و سر و دم درهم کشیده و ضعیف و سست و بیهوش افتاده برزیگر را سوابق آشنایی و بواعث نیکوعهدی بر آن باعث آمد که مار را برگرفت و در توبره نهاد و بر سر خر آویخت تا از دم زدن او گرم گردد و مزاج افسرده او را با حال خویش آورد خر را همان جایگه ببست و بطلب هیمه رفت چون ساعتی بگذشت گرمی در مار اثر کرد با خود آمد خبث و جبلت و شر طبیعت در کار آورد و زخمی جان گزای بر لب خر زد و بر جای سرد گردانید و با سوراخ شد حرام علی النفس الخبیثه ان تخرج من الدنیا حتی تسیء الی من أحسن الیها این فسانه از بهر آن گفتم که هرک آشنایی با بدان دارد بدی بهر هنگام آشنای او گردد
من ندیدم سلامتی ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
و ای فرزندان باید که در روزگار نعمت با یکدیگر بر سبیل مواسات روید و چون محنتی در رسد در مقاسات آن شریک و قسیم یکدیگر شوید و دفع شداید و مکاید ایام را همدستی واجب بینید که گفته اند ع ان الذلیل الذی لیست له عضد یعنی اعوان صدق و اخوان صفا که وجود ایشان از ذخایر روز حاجت باشد و از عواصم زخم آفت و بنگر که از نیش پشه چند که چون بنوازر و تعاون دست یکی میکنند با پیکر پیل و هیکل گاومیش چه میرود
کونوا جمیعا یا بنی اذا اعتری
خطب و لا تتفر قوا آحادا
تأبی القداح اذا جمعن تکسرا
و اذا افترقن تکسرت افرادا
و بر دوستان قدیم که در نیک و بداحوال تجربت خصال ایشان رفته باشد بیگانگان را مگزین که گفته اند دیو آزمود به از مردم نا آزموده خیر الأشیاء جدیدها و خیر الإخوان قدیمها و دولت آن جهانی را اساس درین جهان نهید و کسب سعادت باقی هم درین سرای فانی کنید و کار فردا امروز سازید چنانک آن غلام بازرگان ساخت ملک زاده گفت چون بود آن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş