داستان روباه با بط

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند روباهی در مجاورت ایشان نشیمن گرفته بود روباه را علت داء الثعلب برسید زار و نزار شد گوشت و موی ریخته و جان به مویی که نداشت آویخته کخرقه بالیه بالت علیها الثعالب در گوشه ی خانه افتاد روزی کشفی به عیادت او آمد و به کشف حال او و بحث از سبب زوال صحت او مشغول شد و گفت جگر بط در مداوات این درد مفیدست اگر پاره ای از آن حاصل توانی کرد از الت این علت را سخت نافع آید روباه اندیشه کرد که من جگر بط چگونه بدست آرم چه گوشت آن مرغ از شیر مرغان بر من متعذرتر می نماید مگر برطرف این شط نشینم و حضور آن بط را مترصد می باشم تا او را به دمدمه ای در دام احتیال کشم بدین اندیشه آنجا رفت اتفاقا بط ماده را دریافت با او از راه مناصحت درآمد بر عادت یاران صادق و غم خواران مشفق ملاطفات آغاز نهاد و گفت مرا در ساحت جوار تو بسی راحت به دل رسیده است که چرب دستی و شیرین کاری تو دیده ام و تو را در کدبانویی و خانه داری همیشه نظیف الطرف اریج العرف یافته و بر تقدیم شرایط خدمت باش هر خویش متوفر دانسته امروز می شنوم که او بط نر دل از زناشوهری تو برگرفته و بر خطبت مهتر زاده ای می فرستد و حلقه ی تقاضا بر دری دیگر می زند که تو آنجا از جفت خویش چون کلید بر طاق و حلقه بر در مانی تا او را بیند هرگز به جانب تو التفات صورت نبندد آنکس که کند جفت خود اندیشه تو اندیشه هرک هست بر طاق نهد این معنی نمودم تا تو نیک بدانی انت عینی و لیس من حق عینی غض اجفانها علی الأقذاء بط چون این فصل ازو بشنید پاره ای متألم شد لیکن جواب داد که حق جل و علا زنان را در امور معاشرت محجور حکم شوهران و مجبور طاعت ایشان کرده است کما قال عز من قایل ألرجال قوامون علی النساء چه توان کرد من نیز بر وفق احکام شرع گوش فرا حلقه ی انقیاد او دارم و با مراد او بسازم روباه گفت نیکو می گویی اما چون او بر تو کسی دیگر گزیند اگر تو هم بگزینی عیبی نیارد و چون عیار جانب او با تو مغشوش گشت و میزان رغبت از تو بجانب دیگر مایل گردانید و به چشم دل ملاحظت آن جانب می کند و محافظت حقوق تو از پس پشت می اندازد اگر تو روی از موافقت او بگردانی و سلک آن الفت و مزاوجت گسسته کنی ترا در جفتی پیوندم که زیر این طاق لاجوردی به نیک مردی او دیگری نشان ندهند النار و لالعار گفته اند چه واجب آید سرزده ی اضداد جایر بودن و بر مضرت ضرایر صبر کردن و با یاران دون خؤون بخلاف طبع بسر بردن ع فی طلعه الشمس ما یغنیک عن زحل بط گفت هرچ می گویی قضیه ی وفاق و نتیجه ی کرم و اشقاق است لیکن مرد را تا چهار زن در عقد نکاح مباح است و او درین عزیمت به رخصت شرع تمسک دارد فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع و او مردی پیش بین و دوراندیش و پاکیزه رای باشد و از سر اشارت فان خفتم الا تعدلوا فواحده باخبر اگر ندانستی که جمع میان هر دو ضدین می تواند کردن و راه عدالت و نصفت نگاه داشتن و بر سازگاری ما و راستکاری خویش وثوق نداشتی این اندیشه در پیش فکر نگرفتی چه شمشیر دودستی مردان مرد توانند زد و رطل دوگانه به مزاج قوی توانند خورد و آنک در محاربت خود را قادر نداند با دو خصم روی به پیکار ننهد و آنک در طریق سباحت سخت چالاک نباشد در معبر جیحون دوجره بر پای خود نبندد و اگر مثلا آنک او را قرین من می گرداند به مضادت اقران پیش آید و با من طریق حیف و تحامل سپرد من تحمل او واجب بینم و اذا عز اخوک فهن کاربندم روباه گفت چون تعریض و تلویح سود نمی دارد و آنچ حقیقت حالست صریح می باید گفت بدانک این شوهر ترا به میل طبع سوی جوانی دیگر از خود تازه تر متهم می دارد و این خیال پیش خاطر نهاده است که تو دل ازو برگرفته ای و من چندانک طهارت عرض تو نمودم و ازالت خبث آن صورت کردم سودمند نیامد و خود چنین تواند بود اذا ساء فعل المرء ساءت ظنونه و صدق ما یعتاده من توهم و هر ساعت ازین نوع هیزمی دیگر زیر آتش طبیعت او می نهاد تا چندانش به موم روغن حیل و لطافت بمالید که هم نرم شد و سردر آورد شیآن یعجز ذوالریاسه عنهما رای النساء و امره الصبیان اما النساء فمیلهن الی الهوی و اخوالصبی یجری بغیر عنان پس گفت ای برادر اینچ می فرمایی همه از سر شفقت و مسلمانی و رقت دل و مهربانی می گویی و من مخایل صدق این سخن بر شمایل شوهر می بینم و مقام نیک خواهی و حسن معاملت تو می شناسم و می دانم که شوایب خیانت از مشارع دیانت تو دورست والا آن ننمایی که مقتضای وفا و امانت باشد والراید لا یکذب اهله اکنون بفرمای تا رهایی من ازو به چه وجه میسر می شود روباه گفت از نباتهای هندوستان نباتی به من آورده اند که آنرا مرگ بطان خوانند اگر بدو دهی مقصود تو برآید بط منت دار گشت و عشوه ی آن نبات چون شکر بخورد روباه رفت تا آنچ وعده کرده به انجاز رساند دو روز غایب شد و در خانه توقف ساخت و بط را بواعث تحرص بر آمدن روباه و آوردن دارو لحظه فلحظه زیادت می گشت ع کباحث مدیه فیها رداه برخاست و به خانه ی روباه آمد که بازداند تا موجب تقاعد و تباعد او از مزار معهد ملاقات چه بوده است و به چه مانع از وفای وعده ای که رفت تخلف افتاد چون پای در آستان نهاد روباه جای خالی یافت کمین غدر بر جان او بگشود و جگرگاه او از هم بدرید و معلوم شد که جگر بط چون پر طاوس وبال او آمد و ممات او از منبع حیات پدید گشت لو کنت اجهل ما علمت لسرنی جهلی کما قد ساعنی ما اعلم الصعو یصفر آمنا فی سربه حبس الهزار لانه یترنم این فسانه از بهر آن گفتم تا ملک داند که بر چنین دوستیی تکیه ی اعتماد نتوان کرد ملک گفت ای فرزند سبب دوستی من با او غایت فضل و کفایت و غزارت دانش و کیاست و خلال ستوده و خصال آزموده ی اوست و من او را از جهان به فضیلت دانایی گزیدم چنانک آن مرد بازرگان گزید ملک زاده گفت چون بود آن داستان

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.