داستان سه انبازِ راهزن با یکدیگر

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
دانای مهران به گفت شنیدم که وقتی سه مرد صعلوک راهزن با یکدیگر شریک شدند و سالها بر مدارج راههای مسلمانان کمین بی رحمتی گشودندی و چون نوایب روزگار دمار از کاروان جان خلایق برمی آوردند در پیرامن شهری باطلال خرابه رسیدند که قرابه پیروزه رنگش بدور جور روزگار خراب کرده بود و در و دیوارش چون مستان طافح سر بر پای یکدیگر نهاده و افتاده نیک بگردیدند زیر سنگی صندوقچه زر یافتند بغایت خرم و خوشدل شدند یکی را باتفاق تعیین کردند که درین شهر باید رفتن و طعامی آوردن تا بکار بریم بیچاره در رفتن مبادرت نمود و برفت و طعام خرید و حرص مدار خوار مردم کش او را بر آن داشت که چیزی از سموم قاتل در آن طعام آمیخت بر اندیشه آنک هردو بخورند و هلاک شوند و مال یافته برو بماند و داعیه رغبت مال آن هردو را باعث آمد بر آنک چون باز آید زحمت وجود او از میان بردارند و آنچ یافتند هردو قسمت کنند مرد باز آمد و طعام آورد ایشان هر دو برجستند و اول حلق او بفشردند و هلاکش کردند پس بر سر طعام نشستند خوردند و بر جای مردند و زبان حال میگفت هی الدنیا فاحذروها ازکس دیت مخواه که خون ریز خود تویی کالا برون مجوی که دزداندرون تست این فسانه از بهر آن گفتم که رضای نفس باندک و بسیار طلب نباید کرد و او را در مرتع اختیار طبع خلیع العذار فرا نباید گذاشت خو پذیرست نفس انسانی آنچنان گردد او که گردانی والنفس راغبه اذا رغبتها و اذا ترد الی قلیل تقنع و حکماء گفته اند امل دام دیوست از دانه او نگر تا خود را نگاه داری که هزار طاوس خرد و همای همت را بصفیر وسوسه از شاخسار قناعت درکشیدست و از اوج هوای استغنا بزیر آورده و بسته بند خویش گردانیده که هرگز رهایی نیافتند و گفته اند چون شکم سیر باشد غم گرسنگی مخور که بسیار سیر دیدم که پیش از گرسنه شدن مرگش دریافت و چون تن پوشیده گشت اندوه برهنگی مبر که بسیار برهنگان دیدم که پیش از پوشیدن شدن تن و پوشیدگان پیش از برهنه شدن که نماندند و لباس جز کفن نپوشیدند و اندیشه خرج و صرف انفاق برخود مستولی مکن که بسیار دیدم که در طلب زیادتی رفتند و مکتسب بس حقیر و اندک ازیشان باز ماند و من ینفق الساعات فی جمع ماله مخافه فقر فالذی فعل الفقر و این نکته بدان که مقدر اقوات و مدبر اوقات قوت را علت زندگانی کردست و هرگز معلول از علت جدا نگردد پس روشن شد که زندگانی کس بی قوت نتواند بود قد فرغ الله تعالی من اربعه من الخلق و الخلق و الرزق و الأجل جهان را چه سازی که خود ساختست جهاندار ازین کار پرداختست وای ملک بدانک هر چند تو با جهان عقدی سخت تر بندی او آسان تر فرو می گشاید و چندانک درو بیشتر می پیوندی او از تو بیشتر می گسلد جهان ترا ودیعت داریست که جمع آورده ترا بر دیگران تفرقه میکند و ثمره درختی که تو نشانی بدیگران میدهد و هر بساط که گستری درنوردد و هر اساس که نهی براندازد عمر را هیچ مشربی بی شایبه تکدیر ندارد عیش را هیچ مایده بی عایده تنغیص نگذارد هرگز بگلوی او فرو نرود که یک نواله بی استخوان کسی را از خوان او برآید هرگز از دل او برنیاید که یک شربت بی تجریع مرارت بکام کسی فرو شود اگر صد یکی از آنک همیشه دنیا با تو میکند روزی از دوستی بینی که مخلص باشد او را با دشمن صدساله برابر داری بینی که دیده خطابین تراغطای دوستی او چگونه حجاب میکند که این معانی با این همه روشنی ازو ادراک نمیکنی و سمع باطل شنو را چگونه پنبه غفلت آگنده که ندای هیچ نصیحت از منادی خرد نمی شنوی حبک الشیء یعمی و یصم و ای ملک هرچ فرود عالم بالاست و در نشیب این خاکدان همه عرضه عوارض تقدیرست و پذیرای تغییر و تبدیل و یک دم زدن بی قبول آسیب چهار عناصر و حلول آفت هشت مزاج ممکن نیست چه ترکیب وجود آدم و عالم از اجزاء مفردات این بسایط آفریدند بانتقال صورت گاه هواهیأت آب بستاند گاه آب بصورت هوامکتسی شود گاه یبوست اوعیه رطوبت بردارد گاه برودت چراغ حرارت بنشاند و آدمی زاد هرگز ازین تأثیرات آزاد نتواند بود از سرما بیفسرد و از گرما بتفسد و از تلخ نفور گردد و از شیرین ملول شود بیماریش طراوت ببرد و پیریش نداوت زایل کند اگر اندک غمی بدل او رسد بپژمرد بکمتر دردی بنالد از جوع مضطرب شود از عطش ملتهب گردد هر آنچ بحیز وجود پیوست در اعتوار این حالات و تارات همه یکرنگند و یک حکم دارند و ای قناه لم ترنح کعوبها و أی حسام لم یصبه فلول و أی هلال لم یشنه محاقه و ای شهاب لم یخنه افول و بدان ای ملک که ایزد تعالی ترا راعی رعیت و مراعی مصالح ایشان کردست ازیشان بتیغ ستدن و بتازیانه بخشیدن و از آن ترک کلاه و طرف کمر آراستن مورث دو وبال و موجب دو نکالست یکی سفالت سایلی چنانک گفته اند خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج زانک گر صد نام خوانی یک حقیقت را رواست چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی هرک خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست و دوم عهده مسیولیست که ترا در دیوان محاسبت بر پای دارند کلکم راع و کلکم مسیول عن رعیته و سرزده خجلت می باید بود و لو تری اذا المجرمون ناکسوا رؤسهم و بدانک ترا عقل بر هفت ولایت تن امیرست و حس معین عقل و شهوت خادم تن مگذار که هیچ یک قدم از مقام خویش فراتر نهند نگه دار معین عقل را تا اعانت شهوت نکند و خادم تو امیر تو نگردد و بدانک زخارف و زهرات دنیا اگرچه سخت فریبنده و چشم افسای خردست اما چون مرد خواهد که خود را از مطلوبات و مرغوبات طبع باز دارد نیک در منکرات آن نگرد تا بلطایف حیل و تدرج ازو دور شود مثلا چنانک می خواره هرگه که از تلخی می و ترشی پیشانی خود و نفرت طبیعت و قذف و تلوث جامه از آن و دردسر سحرگاهی و ندامت حرکات و عربده شبانه و شکستن پیاله و جام و دست جنگی و دشنام و تقدیم ملهیات و تأخیر مهمات و رنج خمار و کارهای نه بهنجار و خجالت از آن و شناعت بر آن یاد آرد بشاعت آن در مذاق خرد اثر کند و هر زمان صورت آن پیش چشم دل آرد اندک اندک قدم باز پس نهد و باز ایستد و همچنین شکار دوست که ازهنگام دوانیدن اسب بر پی صید از مخاطره بر عثره اسب و سقطه خویش که مظنه هلاکست بیندیشد و معرت تعرض نخچیر و خوف زخم پنجه پلنگ و دندان گراز و غصه گریختن یوز و بازو تضییع روزگار خویش پیش خاطر آرد و مضرت بسیار در مقابله منفعتی اندک نهد لاشک بر دل او سرد گردد و بترک کلی انجامد و از موقع خطر خود را در پناه عقل برد وای ملک در ایام طراوت شباب که نوبهار عمرست از ذبول پیری که خزان عیش و برگ ریز املست یاد میدار تمتع من شمیم عرار نجد فما بعد العشیه من عرار و همچنین هنگام فراغت از مشغولی و بوقت عز توانگری از ذل درویشی و در نعمت شادی از محنت دلتنگی و در صحت مزاج تن از عوارض بیماری و در فراخی مجال عمر از تنگی نفس باز پسین یاد آر تا حق هر کسی پیش از فوات فرصت و ضیاع وقت گزارده شود زیراک این ده گانه احوال همه برادران صلبی مشیت اند که ایشان را آسمان دو دو بیک شکم زاید و توأمان رحم فطرت اند که از پی یکدیگر نگسلند و چون بزمین آیند قابله وجود بی فاصله ناف ایشان بیکجا زند و بهترین مخلوقات درین معنی چنین می فرماید اغتنم خمسا قبل خمس شبابک قبل هرمک و صحتک قبل سقمک و غناک قبل فقرک و فراغک قبل شغلک و حیاتک قبل مماتک وای ملک در ذمت عقل تو هیچ حق واجب الاداتر از عمر نیست که چون اجل حال گردد گزارش آن محال باشد و در فواید مکتوبات خواندم که اامام احمد غزالی رحمه الله روزی در مجمع تذکیر و مجلس وعظ روی بحاضران آورد و گفت ای مسلمانان هرچ من در چهل سال از سر این چوب پاره شما را میگویم فردوسی دریک بیت گفته است اگر بر آن خواهید رفت از همه مستغنی شوید ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن و کفی بالموت واعظا خود داد این معنی میدهد وای ملک بدانک این اموال منضد که بصورت عسجد و زبرجد می نماید همیه دوزخست و نفس تو حماله الحطب که از بهر داغ پیشانی برهم می نهد یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا م کنزتم لأنفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون اکنون بکوش تا باشد که بنیرنگ دانش خود را از صحبت این گنده پیر رعنا و این سالخورده شوها که چون تو بسیار شوهران را در چاه بیراهی سرنگون افکندست رهایی توانی داد و آنچ راه سعادت جاودانی و نعیم باقیست بدست توانی آورد ملک اردشیر کلمات حکمت آمیز او چون دل با جان بیامیخت و حلقه قبول وصایای او از گوش باطن بیاویخت پس از آنجا پیش دختر آمد و گفت مبارک باد ترا جفتی که از هنرپیشگان عالم طاقست و در دانش سرآمد آفاق راه رستگاری اینست که او پیش دارد و بر آنچ او میکند مقام اعتراض نیست غم این متاع مستعار در این خانه مستجار چنین توان خورد و بعد ماجری ذلک در حاصل کار و فذلک حال خویش تأمل میکرد و بزبان اعتبار و انتباه میگفت این عمر گذشته در حساب که نهم آخر بچه کار بوده ام چندین سال شیوه اجتهاد پیش گرفت و قدم در طریق سداد نهاد و بقدر استطاعت خود را از انقیاد نفس أماره بالسوء بیکسو کشید الی ان مات علی ماعاش علیه و الله الموفق لذلک والهادی الیه تمام شد باب ملک اردشیر و دانای مهران به بعد ازین یاد کنیم باب دیو گاو پای و دانای دینی و مبین گردانیم که فایده علم چیست و شجره علم چون بثمر عمل بارور شود چه اثر نماید و مهره خصم نادان را در ششدره قصور چون اندازد باری تعالی خداوند خواجه جهان معین الاسلام را توفیق جمع بین الحقین و تحصیل سعادتین میسر کناد و برخیر مواظب داراد بمنه وسعه جوده

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.