در شتر و شیرِ پرهیزگار

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال خوار و خویشتن دار و متورع بلباس تعزز و تقوی متدرع باطنی مترشح از خصایص حلم و کم آزاری و ظاهری متوشح بوقع شکوه شهریاری آتش هیبت و آب رحمت از یکجا انگیخته زهر عنف و تریاک لطف درهم ریخته مخبری محبوب و منظری مرغوب صورتی مقبول و صفتی بشمایل ستوده مشمول در نیستانی وطن داشت که آنجا گرگ و میش چون نی با شکر آمیختی و یوز و آهو چون خار و گل از یک چشمه آب خوردندی در حمای قصباء او خرقه قصب از خرق ماهتاب ایمن بودی و دامن ابر از دست تعرض آفتاب آسوده رسته بازار وجود شحنه سیاستش راست کرده گرگ بخزازی چون کرم بقزازی نشسته آهوان بعطاری چون سگ باستخوان کاری مشغول گشته ولی البریه عدله فتمازجت اضدادها من کثره الأیناس تحنو علی ابن الماء ام الصقر بل یحمی اخو القصباء اخت کناس و در جوار آن بیشه که اندیشه آدمی بکنه اوصاف آن نرسد از انواع فواکه و الوان ریاحین زمین چون دیبای مشجر و هوا چون حله زیبای مطیر برنگ و بوی راحت دلها برآمده چنین موضعی متنزه و متفرج او بود و بیشتر اوقات آنجا خیمه اقامت زدی روزی بعادت نشسته بود خرسی از آن نواحی پیش او آمد و رسم خدمت بجای آورد و بایستاد شیر پرسید که از کجا میآیی و بکجا میروی و مقصود چیست و مقصد کدامست خرس گفت ابی المقام بدار الذل لی کرم و همه تصل التخوید والخببا و عزمه لا تزال الدهر ضاربه دون الامیر و فوق المشتری طنبا بقای خداوند منتهای اعمار باد من بنده از فلان ناحیت می آیم آواز نوبت جهانداری و آوازه مکارم و معالی تو شنیدم بر مطیه شوق سوار شدم و زمام صبر از دست رفته اینجا تاختم و از مکاره ایام بدین آستانه دولت پناهیدم ع ور عشق تو نیستی من اینجا کیمی اگر ملک سایه عاطفت بر کار من افکند و عطفی از دامن اقبال بدست من دهد چون سایه ملازم این آستانه خواهم بود مگر چون دیگر بندگان ذره وار بشعاع آفتاب نظرش با دید آیم و بخدمتهای پسندیده روزگار خود را ذخیره گذارم اگر قبول بدان پیوندد تا جام اجل در ندهد ساقی عمر دست من و دامان تو تا باقی عمر شیر ازین سخن خرم دل و خندان روی گشت و سرور و شادمانی از اساریر پیشانی بنمود و از سر احماد و ارتضا فرمود دیدم مگسی نشسته بر پهلوی شیر گفتم چه کسی که سخت شوخی و دلیر گفت این سره خسرو ددان را چه زیان کز پهلوی او گرسنه گردد سیر ع و للنمل من سور الأسود نصیب فارغ باش و بیگانگی و توحش از خاطر دور کن که اسباب تعیش و ترفه تو ساخته دارم و ابواب تمتع زندگانی و ترفع در مدارج آمال وامانی برین درگاه گشاده فرمایم و ازین نمط نواخت بسیار و مواعید لطفهای بیشمار فرمود و از شعار شیوه خویش چنانکه ترک پوشت حیوان کردن و دست طمع از خون ایشان شستن خرس را آگاه کرد و نصیحت فرمود که بهیچ وجه قصد هیچ جانوری نکنی و الا بمیوه افطار روا نداری که اختیار مطعوم بر مطعوم نتیجه حرص جاهلان باشد و همه ناز و نعمت طلبیدن کار کاهلان بود بدپسند از بدی نبهره ترست این مثل ز آفتاب شهره ترست خرس دعایی که واجب وقت بود بأدا رسانید و گفت بقیت مدی الدنیا و ملکک راسخ و وردک مورود و بابک عامر پس مستظهر و واثق بوفای روزگار برغبتی صادق بکار بندگی و خدمات مرضی مشغول شد و مراسم خویشتن داری و وظایف نیکو خدمتی اقامت می کرد و مدتی دندان حرص از گوشت خواری بکند و دهان شره از خون آشامی دربست والناس علی دین ملوکهم نصی متبع و امری منتفع دانست و بدین وسایل و ذرایع هر روز مقامی دیگر در بساط قربت بتازگی می یافت تا قدم راسخ گردانید و از جمله مشیران و مشاوران و محرمان و مجاوران گشت روزی شیر با لشکر سباع بتماشا بیرون شد شتری را دید از کاروان بازمانده آنجا سرگشته و هایم می گردید گرگ و پلنگ و ددان دیگر جمله بحکم آنک از آرزوی گوشت کاردشان باستخوان رسیده بود مخمصه ضرورت بدانجا رسانیده که اپرچ مشروع مذهب شیر نبود از عقل رخصتی جویند و قصد شتر پیوندند چون این اندیشه را متشمر شدند شیر بانگ برایشان زد و بفرمود تا دست ازو باز دارند و گفت نباید که او را از دیدار ما امروز همان رسد که آن مرد زشت روی را از دیدار خسرو رسید ددان گفتند اگر ملک حکایت فرماید بندگان از فواید آن بهره مند شوند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.