شرح آیینِ خسروانِ پارس

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
ایرا گفت شنیدم که صاحب اقبالی بود از خسروان پارس که خصایص عدل و احسان بر وفور دین و عقل او برهانی واضح بود پادشاهی پیش بین و نکو آیین و نیک اندیش و دادگستر و دانش پرور یک روز بفرمود تا جشنی بساختند و اصناف خلق را از اوساط و اطراف مملکت شهری و لشکری خواص و عوام عالم و جاهل مذکور و خامل صالح و طالح دور و نزدیک جمله در صحرایی به یک مجمع جمع آوردند و هر یک را مقامی معلوم و رتبتی مقدر کردند و همه را علی اختلاف الطبقات صف در صف بنشاندند و هرچ مشتهای طبع و منتهای آرزو بود از الوان اباها بساختند و چندان اطعمه خوش مذاق و اشربه خوشگوار ترتیب و ترکیب کردند و در ظروف لطیف و اوانی نظیف پیش آوردند که اکواب و اباریق شرابخانه خلد را از آن رشگ آمد چندان بساط بر بسطا و سماط در سماط بگستردند که زلالی مفروش و زرابی مبثوث را از صحن و صفه مهامانسرای فردوس بر آن حد افزود خوانی که گوش شنوندگان مثل آن نشنیده بود و چشم بینندگان نظیر آن ندیده بنهادند و از اهل دیوان طایفه گماشتگان ملک و دولت از بهر عرض مظالم خلق زیر خوان بنشستند تا جزای عمل هر یک بر اندازه رسوم و حدود شرع می دادند و بر قانون عرف با هر یک خطایی بسزا می کردند خسرو در صدر مسند شاهی بنشست و مثال داد تا منادی به جمع برآمد که ای حاضران حضرت جمله دیده بصیرت بگشایید و هر یک از اهل خوان و حاضران دیوان در مرتبه فرودست خویش نگرید و درجه ادنی ببینید و نظر بر اعلی منهید تا هرک دیگری را درون مرتبه خویش بیند بر آنچ دارد خرسندی نماید و شکر ایزدی بر مقام خویش بگزارد تا جمله خلایق از صدرنشینان محفل تا پایان پای ماچان همه در حال یکدیگر نگاه کردند و همه به چشم اعتبار علو درجه خویش و نزول منزلت دیگران مطالعه کردند تا به آخرین صف که موضع اهل ظلامات بود از آن طوایف نیز هرک در معرض عتابی و مجرد خطایی بود در آن کس نگاه کرد که سزاوار زجر و تعزیر آمد و او در حال آن کس که به مثله و امثال آن نکال و عقوبت گرفتار بود و آنک به چنین عقوبتی گرفتار شد حال کسانی می دیدند عوذا بالله که ایشان را صلب می کردند و گردن می زدند و انواع سیاست ها بر ایشان می راندند قسمت یداه عفوه و عقابه قسمین ذاوبلا و ذاک و بیلا و این عادت از آن عهد ملوک پارس را معهود شده ست و این مستمر مانده این فسانه از بهر آن گفتم تا تو به همه حال از آن رتبت که داری سپاس خداوند بجای آری و از منعم و منتقم بدانچ بینی راضی باشی و حق بندگی را راعی والسلام آزادچهر گفت انت لکل قوم هاد و بکل ناد للحق مناد و حقیق علی ان اقتدی بآثارک و اهتدی بانوارک هر آنچ فرمودی و نمودی از سر غزارت دانش و نضارت بینش بود و زبده جوامع کلمات با فصاحت و عمده قواعد خرد و حصافت فرمان پذیرم و منت دارم و اومید که محل قابل اندیشه آید و قبول مستقبل تمنی شود و وصو مقصد با حصول مقصود هم عنان گردد پس هر دو را رای بر آن قرار گرفت که روی به راه نهادند واصل السیر بالسری و مستبدل السهر بالکری بساط هوا و بسیط هامون می سپردند تا آنگه که به حوالی کوه قارن رسیدند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.