شمارهٔ ۲۷
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
اگر من بر چمد آن سرو رعنا را
چمن پیرای مینو پی بردطوبی را
نخواهم کوته این غوغا کاش در محشر
بجای رستخیز آرند آنبالا را
نبرد زلف وخال و خط این لر ترکان
ببرد از یاد مردان رزم آناعدا را
یکیگی خواهم نه چونشیدایان
فراخا تنگ میدانست اینصحرا را
حذر ای مردم ای لرزین اشک بنیان کن
که از هر قطره طوفان خیزد این دریا را
جز آنطلعت و آن دهان کشنید و آن دندان
که مهر آرد سها ظاهر سها پوشد ثریا را
همی بر قلب از آنمژگانم شکست افتد
به عمر اندر ندیدستم چنینهیجا را
کمر خواهی به نخلش دست پا بر جان شیرین نه
که نتوان هم خدا را خواست همخرما را
گرت سردار با مردم آشتی باید
بجنبان رخش زی میدان بر افکن طرح دعوا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş