شمارهٔ ۳
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنایی را
جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفایی را
روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل
که باری دل به دست آورده باشی ناروایی را
به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم دارد
بود گر خار و خارا بستر و بالین گدایی را
اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم
پریشانم خطا شد در گذر از من خطایی را
دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آید
تن تنها میان لشکری بی دست و پایی را
طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویش
مگر افتاد بر من سایه دولت همایی را
مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعم
چه سودت از هزاران گر زبان بندی درایی را
فکندم پنجه یغما گرچه می دانم نمی آرم
بدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمایی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş