شمارهٔ ۶
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را
مدعی یافته تا دولت دربانی تو
از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را
در خمار غمم از توبه کجایی ساقی
تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را
این عجب تر که تویی یوسف و از شومی عشق
من اسیر آمده در بند غمت زندان را
یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم
هان و هان برمکش از سینه من پیکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را
چند یغما ز نهیب فلکت ترسانی
آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş