شمارهٔ ۱۲۴
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
آن پری چو از بهر دلبری زلف عنبرین شانه می کند
در جهان هر آن دل که بنگری بی قرار و دیوانه می کند
با چنین جمال گر تو ای صنم یک زمان زنی در حرم قدم
همچو کافران مؤمن حرم رو به سوی بت خانه می کند
شمع را از آن من شوم فدا گرچه می کشد ز آتش جفا
پس به سوز دل گریه از وفا بهر مرگ پروانه می کند
پیش مردمش درد و چشم ریش کی دهد مکان این دل پریش
یار خویش را کی به دست خویش آشنای بیگانه می کند
جز محن ز عمر چیست حاصلم زندگی نکرد حل مشکلم
مرگ ناگهان عقده از دلم باز می کند یا نمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş