شمارهٔ ۱۳
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
رفت جان اما غمت از جان غم پرور نرفت
بر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگ
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفت
نقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفت
سعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهد
سعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آمد به هم
رفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş