شمارهٔ ۳۴
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
از صبوری لاف زد خون دل ناشاد ریز
خار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوز
وز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شوم
خویشتن را خون کن و در دامن صیاد ریز
مست عشقم لطف را از قهر نتوانم شناخت
خواه جرمم بخش و خواهی ناوک بیداد ریز
ای صبا گر می توانی پای خسرو نازک است
خار راه عشق را در دیده فرهاد ریز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş