شمارهٔ ۳۹
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
آن چه عمری خواستی امروز پیدا کرده ای
شکوه از کشتن بود فردا شهیدان تو را
شکوه ما آن که در کشتن مدارا کرده ای
چون توانم دید بزم غیر جایت چون زرشک
جا در آتش کرده ام تا در دلم جا کرده ای
ای که می گویی چرا خونابه ات از سرگذشت
خود بگو دانی که ما را دیده دریا کرده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş