شمارهٔ ۴۴
ا ادیب الممالک فراهانی
0
Altın Yaprak
از خاک ری در گوش جان آواز اقدس می رسد
بانگ انااللهی از آن ارض مقدس می رسد
گرچه نیارد یاد من آن لعبت آزاد من
از دوریش فریاد من بر چرخ اطلس می رسد
تا رفتم از آن گلستان کردم وداع دلستان
زخمم به دل نیشم به جان از خار و از خس می رسد
در محبس هجرش منم کز اشک تر شد دامنم
از قسمت جان و تنم زندان و محبس می رسد
پیک صبا در حضرتش بوسد زمین طاعتش
بر شاخ سرو قامتش کی دست هرکس می رسد
ای دل مشو تلخ و ترش کز زانکه بنشینی خمش
بس میوه شیرین خوش ز آن نخل نورس می رسد
مرهم ز بعد ریش شد نوش از پی هر نیش شد
چون درد و غم از پیش شد آسایش از پس می رسد
در این سپهر چنبری او زهره شد من مشتری
چون پروز من و آن پری بر آل افطس می رسد
بس کن امیری ماجرا با وی مکن چون و چرا
کالهام یزدانی ترا بر کلک اخرس می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş