شمارهٔ ۱۰۱۰
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
هر چند از وصالت ای آفتاب دورم
یکذره نیست هرگز در دوستی قصورم
چندان رخ تو دیدم کز دیده در دل آمد
اکنون بدیده دل می بینم و صبورم
در غیبت از خیالت جانم حضور دارد
چون در حضورت آیم از غیر بیحضورم
امروز ای پریرخ کز حسن آفتابی
در سایه توام من از خود مساز دورم
از سوز عشق اهلی دل زنده شد چو شمعم
روزی که هم بمیرم خیزد ز خاک نورم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş