شمارهٔ ۱۵
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
گر نامه بی نام خوشت بوسد زبان خامه را
آن رو سیاهی بس بود تا روز محشر نامه را
دلداده نام توام از هرکه نامت بشنوم
بر مژده نام خوشت هم جان دهم هم جامه را
من کشته خط توام کم ران به خون من قلم
سرخی به خون من مده منقار زاغ خامه را
از یک نظر در کوی تو شد شیخ صنعان بت پرست
رسوای عالم می کند عشق تو صد علامه را
از حلقه مستان تو خیل ملک بی بهره اند
کز صحبت خاصان حق فیضی نباشد عامه را
اهلی سخن کوتاه کن افسانه گویی تا به کی
هنگام خواب القصه شد بر هم زن این هنگامه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş